دختر موادفروش گفت:وقتی به خانه همکلاسی ام رفتم مادرش را با مرد غریبه در خانه دیدم که بعد از تعارف یک سیگار به من بیهوش شدم و وقتی بیدار شدم بلای شومی سر من آورده اند که مجبور شدم با تهدید به مواد فروشی روی بیاورم

به گزار ندای گیلان،از روزی که توسط یکی از دختران هم کلاسی ام با مواد مخدر «گل» آشنا شدم و به استعمال آن روی آوردم دیگر مورد سوء استفاده مادر آن دختر قرار گرفتم و آن ها مرا به کارهایی وادار می کردند که جز شرمساری حاصل دیگری برایم نداشت. وقتی درون سرویس بهداشتی مدرسه مشغول استعمال مواد مخدر بودم ناگهان …
دختر 16 ساله ای که به اتهام حمل مواد مخدر توسط نیروهای انتظامی مورد بازجویی قرار گرفته بود، درباره سرگذشت تلخ خود به مشاور و مددکار اجتماعی گفت: از روزی که خودم را شناختم، چیزی جز درگیری و مشاجره های پدر و مادرم ندیدم.
در نهایت هم آن ها سال گذشته درحالی از یکدیگر جدا شدند که هیچ کدامشان سرپرستی تنها دخترشان را نپذیرفتند چرا که معامله آن ها بر سر من به سرانجام نرسید.
پدرم می خواست در قبال بخشش مهریه از سوی مادرم، حضانت مرا به او بسپارد ولی مادرم این موضوع را قبول نکرد. بالاخره من در حالی سربار مادر بزرگ 60 ساله ام شدم که عموی مجردم نیز در آن جا زندگی می کرد و مرا یک موجود مزاحم می پنداشت چرا که روزی عمویم را در حال مصرف مواد مخدر دیدم و او تهدیدم کرد که اگر کسی از ماجرای اعتیادش بویی ببرد مرا می کشد.
با وجود این یک روز به طور اتفاقی مادر بزرگم او را در حال مصرف مواد مخدر دید و من زیر مشت و لگد عمویم قرار گرفتم از سوی دیگر سال تحصیلی درحالی شروع شد که من به خاطر تغییر محل سکونتم در یک مدرسه دیگر ثبت نام کرده بودم. رفتار دانش آموزان این مدرسه جدید خیلی با مدرسه قبلی من تفاوت داشت.
هم کلاسی هایم اهل ارتباط با جنس مخالف بودند و با شرکت در مهمانی های مختلط از برخی پسران جوان اخاذی می کردند. در این میان من با دختری دوست شدم که رفتارش با دیگران فرق می کرد چرا که او دختری جذاب بود و زمانی که کنارش قرار می گرفتم همه به من احترام می گذاشتند.
دیگر به شدت وابسته «آزیتا» شده بودم و برایش درد دل می کردم تا این که یک روز وقتی به بهانه درس خواندن به منزل «آزیتا» رفتم مادر او را در حال مصرف مواد مخدر در کنار مردی دیدم که فکر می کردم پدر آزیتاست.
دوستم وقتی تعجب مرا دید با خنده گفت: حتما تاکنون زنی را در حال کشیدن سیگار هم ندیدی! آن جا بود که فهمیدم آن مرد نه تنها پدر آزیتا نیست بلکه او در خانواده آشفته ای زندگی می کند که پدر و مادرش از یکدیگر طلاق گرفته اند و مادرش نیز از او سوء استفاده ابزاری می کند. آن روز آزیتا با تعریف و تمجید از یک ماده گیاهی که با مصرف آن غم هایم را فراموش می کنم مرا دعوت به کشیدن سیگاری کرد که بعد فهمیدم نوعی مواد مخدر به نام «گل» بود. یادم نیست بعد از کشیدن آن سیگار چند ساعت خواب بودم اما وقتی بیدار شدم با تعجب دیدم که با لباس منزل در خانه دوستم خوابیده ام. «آزیتا» در برابر حیرت من گفت: خودت لباس هایت را به جالباسی آویختی تا راحت تر بخوابی! خلاصه از آن روز به بعد مادر آزیتا در حالی که من را برای مصرف «گل» به خانه دعوت می کرد از من می خواست بسته های کوچکی را به منازل دیگران برسانم. من وقتی فهمیدم درون بسته ها مواد مخدر است، قبول نکردم ولی او تصاویر زننده ای از من و مردی که آن روز در خانه آن ها بود نشانم داد که دیگر چاره ای جز اشک ریختن نداشتم و بدین ترتیب ساقی محله آن ها شدم. در همین روزها بود که به پیشنهاد آزیتا با پسری دوست شدم اما او نیز بعد از سوء استفاده مرا رها کرد.
امروز هم که 7 ماه از ماجرای اعتیادم می گذرد، در حال مصرف مواد مخدر درون سرویس بهداشتی مدرسه بودم که ناگهان مدیر مدرسه را بالای سرم دیدم و ..
به دستور سرهنگ  حاجی زاده  تحقیقات پلیس برای ریشه یابی این پرونده و کمک به  دختر آسیب دیده آغاز شد.